منوچهر خان حكيم

245

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

نامداران به سر بردند . چون روز ديگر شد ، همان رويين [ تن ] به ميدان آمده ، ده نفر از لشكر اسكندر را ، بعضى را سر كنده و بعضى را پا كند كه دل نامداران اسكندر شكسته گرديد ؛ چرا كه هر حربه بر او مىزدند كار نمىكرد [ و ] او خود چنين مىكرد . چون شب شد ، طرطوس برگشته ، به صف لشكر قبطال رفت . اما اسكندر روى به جانب ارسطو كرد و گفت : اى داناى زمان ! اين ناپاك چه بلايى بود كه امروز در ميدان آمده چند ملازم نامى مرا بدان نوع ضايع كرد و حربه بر او كارگر نيست ، گمانم آنكه او آدميزاد نيست و گرنه حربه كار او مىساخت . ارسطو گفت : شهريارا ! بدان كه يك كوهى در نزديكى ظلمات است كه راهى دارد بسيار باريك . در آن مكان از اين نوع جوانان بسيارند و بيرون نمىآيند و كسى اصلا ايشان را نمىداند كه بوم و زاد ايشان چگونه است و همه سرخ‌رويان و كبودچشم‌اند . در هنگام خشم ، شيران از ايشان مىترسند و به نوعى زورآور و جگردارند كه يك نفر از ايشان لشكرى را بس است ، اگر مرد ايشان باشد و اگر زن ايشان . هيچ مقامى ندارند كه در آنجا خواب كنند ، پس به مانند عقابى بر بالاى درختى برآيند و زمانى در آن شاخ بلند نشسته خواب كنند . اما اگر پادشاهى ( 156 ) خواهد كه يكى از ايشان را به پايتخت خود آورد ، جمعى از كمنداندازان را بدان مقام فرستند كه ايشان در خواب بوده باشند ؛ از هر طرفى بيرون آمده ، كمندها را بر يال و بال او اندازند و از درخت‌اش فرود آورند و به بندهاى گرانش ببندند . چون بندها را بر اندام او سخت گردانند ، پنجاه شصت نفر به هم « 1 » روند او را بردارند ببرند . او مانند رعد بخروشد و زور بسيار زند . اگر بندها را گسيخت ، هركدام را به يك مشت بكشد و بدر رود . اگر بند او سخت باشد او را ببرند و نعمت‌هاى پاكيزه به وى دهند تا او را به خود رام كنند و هرگاه ايشان را دشمنى به هم رسد به يارى او آمده دشمنان را از پاى درآوردند . اسكندر را در استماع آن خبر مغزش به جوش آمد و گفت : اى حكيم ! من از اين وحشى صفت دغدغه‌اى ندارم ، ان شاء اللّه بخت و اقبال يارى كند كه به زودى شرّ او خوابانيده مىشود .

--> ( 1 ) . به هم : باهم .